خوش آمدید به تالار گفتگوی والا موزیک
تالارهای گفتگوی والا موزیک یک انجمن تخصصی با محور موضوعات مربوط به موسیقی است که هدف اصلی آن ایجاد فضای تخصصی و افزایش علم و آگاهی کاربران ایرانی در زمینه موسیقی میباشد . کلیه موضوعات بصورت طبقه بندی شده ارایه شده و همه کاربران میتوانند با توجه به قوانین به بحث و تبادل نظر درباره موضوعات مطرح شده بپردازند.

دیسکوگرافی والاموزیک


کانال تلگرام والا موزیک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    شماره عضویت
    6008
    نوشته ها
    6

    پیش فرض یک لحظه بی پایان



    (Photo by: Walker Evans | View Down Subway Car with Accordionist Performing in Aisle New York City)

    در بین سال های 1938 تا 1941 اِوِنز یک مجموعه عکس از مسافران متروی نیویورک تهیه کرد. سوار مترو می‌شد و آنقدر صبر میکرد تا اینکه حدس میزد فرد مورد نظرش به خوبی داخل کادر قرار گرفته باشد. بعد تعادل خود را حفظ میکرد و با دکمه ای که به وسیله سیمی از آستینش به داخل جیبش رد کرده بود عکس میگرفت.
    او تا زمانی که فیلم را ظاهر نکرده بود نمیدانست چه چیزی دستگیرش شده است او مثل یک نابینا عکاسی میکرد و خود این مسئله باعث جذابیت کارش شده بود.
    سوژه های اونز روحشان هم خبر نداشت که کسی دارد از آن ها عکاسی میکند. او میدید که آن ها بدون دفاع نقاب از صورتشان برداشته اند، حتی بی نقاب تر از زمانی که خود را مقابل آینه ورانداز می‌کنند. در بعضی از عکس ها مردم به صورت اون زل زده اند و ظاهر او را با چنان صداقتی بررسی می‌کنند که دوربین اونز آن ها را.
    با این حال این بررسی صادقانه اطلاع زیادی درمورد نحوه‌ی زندگی و افکار آن ها به ما نمیدهد. چند سال بعد ویم وِندرس در فیلم (1987) Wings of Desire به آن توده ی درهم و برهم افکاری که در سر مسافران متروی برلین انباشته شده دست می‌یابد اما برای اونز هر چهره ای که می‌بیند رازی ست سر به مهر. همین نکته به عکس های اونز جاذبه ای شدید و عمیقا انسانی می‌بخشد. خیره‌ کننده ترین این تصاویر عکسی از نوازنده آکاردئون نابینایی است که راهش را در واگن شلوغ مترو باز میکند.
    چشم های او مهر و موم شده اند و مثل دهان کسی که آنقدر به غم و اندوه خو گرفته است که دیگر با آن احساس راحتی میکند از دو طرف به پایین کشیده شده اند. او لخ لخ کنان و لرزان طول قطار را می‌پیماید و به قول بورخس می‌داند که «برای یک نابینا، هر قدم شاید سقوطی باشد»، انگشتانش کورمال کورمال نت هایی را می‌جویند که بی تفاوتی را به محبت و بخشندگی بدل خواهند کرد.
    دستگیره ها و چراغ های قطار تیره و تار افتاده اند. آکاردئون جان میکند تا صدای خود را فراتر از قیل و قال قطار به گوش برساند. پنجره ها و سقف با سرعت به سوی نقطه محوی به عقب پرتاب می‌شوند. سفر در نیویورک شروع میشود و همان جا هم به پایان می‌رسد اما آکاردئون با موسیقی به خاطره ای از فرانسه یا اروپا رنگ میدهد.
    نوازنده‌ی نابینا سرگرم کار خود است و به مردی که اورکتی پوشیده و به یاد روزهای خود در پاریس افتاده نزدیک میشود. مردی که پنهانی و دور از چشم؛ او هم بکار خود مشغول است. دست مرد آرام در جیبش فرو میرود و شاتر رها میشود.

    اگر خوب ببینید پس از سال ها هنوز هم صدای آکاردئون به گوش میرسد .
    مِی فِلای



  2. 7 کاربر از Mayfly بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند


  3. دیسکوگرافی والاموزیک

     

  4. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    شماره عضویت
    6008
    نوشته ها
    6

    پیش فرض

    Dorothea Lange | Migratory Cotton PickerArizona 1940

    با توجه به اینکه نقاشی از دست کاری به غایت دشوار است،توانایی عکاسی در به تصویر کشیدن دست ها بی هیچ زحمتی یکی از مهم ترین جذابیت های این هنر است.جان برجر مینویسد ((عشق،دست ها را بیشتر از هرچیزی میپرستد،به سبب همه ی آنچه گرفته اند،ساخته اند،داده اند،کاشته اند،چیده اند،خورانده اند،دزدیده اند،نوازش کرده اند،مرتب کرده اند،در خواب به زمین انداخته اند و بخشیده اند)).
    لانگ در توضیح روش کارش میگوید: "برخی افراد پر حرف‌اند و هرچه در دل دارند به زبان می‌آورند و همه چیز را برایتان بازگو میکنند،این ها یک دسته از افرادند؛اما آن کسی که پشت درخت قایم شده و امیدوار است که دیده نشود،همان کسی است که باید درموردش بیشتر بدانید." به عبارت دیگر سخنان شاید از آنِ کسانی باشد که از همه کمتر تمایل به صحبت کردن دارند.
    تمام این عناصر را میتوان در عکس با عنوان کارگر مهاجر مزرعه پنبه در سال 1940 مشاهده کرد:
    زیر درخشش آفتاب مردی دهانش را با دست پوشانده است.کف دستش رو به دوربین است.این حالت طبیعی نیست،اما ممکن است برای پاک کردن دهان پس از نوشیدن باشد.او جوان و خوش قیافه است اما دست،دست انسانی است بیست یا سی سال مسن تر.
    انگار که دست شخص دیگری از بیرون قاب و از آرنجی بیگانه وارد عکس شده است.چشمان مرد در سایه ای عمیق فرو رفته‌اند،به گونه ای که تنها دستش هویت او را نشان میدهد. دستی که هم ساکتش کرده و هم بجای او سخن میگوید.اُدِن در اواخر دهه سی میگوید ((تمام آنچه من دارم صداست)) و تمام آنچه این مرد دارد دست هایش هستند که بافتی دقیقا مانند چوب باد و باران خورده ای که به آن تکیه داده دارند.
    دستی که رد سختی ها و رنج های زندگی گذشته خط خطی اش کرده است،گذشته ای که عینا شبیه آینده ی اوست.کف دست منظره سرزمینی است که در آن سفر میکند.برای درک این که زندگی او فارغ از عمری که دارد به سختی همان زمینی خواهد بود که ویژگی هایش خشکی و استقامتی است که در کف دست وی وجود دارد نیاز به پیشگویی نیست.
    خوش بینی این تصویر در تضاد بین چهره و دست نهفته است:چهره در این مرحله تقریبا هنوز چین و چروکی ندارد،و زندگی دستان را هنوز تحت تاثیر قرار نداده است؛بدبینی یا نا امیدی آن در علم به این واقعیت نهفته است که چیزی نمانده تا این چهره نیز ناچار همان قدر چروک و پیر شود.این طالعی است که از کف دست او میخوانیم.

    مِی فِلای


    پ.ن: موسیقی مناسبی در حال و هوای این لحظه در خاطرم نیامد اگر موسیقی این لحظه را یافتید یاری ام کنید و به اشتراک بگذارید.یک دنیا ممنون



  5. 3 کاربر از Mayfly بخاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •