خوش آمدید به تالار گفتگوی والا موزیک
تالارهای گفتگوی والا موزیک یک انجمن تخصصی با محور موضوعات مربوط به موسیقی است که هدف اصلی آن ایجاد فضای تخصصی و افزایش علم و آگاهی کاربران ایرانی در زمینه موسیقی میباشد . کلیه موضوعات بصورت طبقه بندی شده ارایه شده و همه کاربران میتوانند با توجه به قوانین به بحث و تبادل نظر درباره موضوعات مطرح شده بپردازند.

دیسکوگرافی والاموزیک


کانال تلگرام والا موزیک

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Oct 2016
    شماره عضویت
    5937
    نوشته ها
    638

    پیش فرض Life Sequence / PART 3

    مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد
    در اولین روز کار خود با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد : یک فنجان قهوه برای من بیاورید
    صدایی از آن طرف پاسخ داد : شماره داخلی را اشتباه گرفته ای ، می دانی با کی حرف می زنی ؟
    کارمند تازه وارد گفت : نه
    صدای آن طرف گفت : من مدیر اجرایی شرکت هستم ، احمق
    کارمند تازه وارد نیز با لحنی حق به جانب گفت : و تو میدانی با کی حرف میزنی ؟
    مدیر اجرایی گفت : نه
    کارمند تازه وارد گفت : خوبه
    و سریع گوشی را گذاشت


    کشیشى یک پسر نوجوان داشت و وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند
    به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او گذاشت :
    یک کتاب مقدس
    یک سکه طلا
    و یک بطرى مشروب
    کشیش پیش خود گفت :
    اگر کتاب مقدس را بردارد مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالی ست
    اگر سکه را بردارد به دنبال کسب و کار خواهد رفت که آن هم بد نیست
    اما اگر بطرى مشروب را بردارد آدم دائم‌الخمر و پستی خواهد شد که مایه شرمساری ست
    کاری که پسر انجام داد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد
    سکه طلا را جیبش گذاشت و بطرى مشروب را باز کرد و مقداری از آن خورد
    کشیش که مخفیانه ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت :
    خداى من چه فاجعه بزرگی ... پسرم سیاستمدار خواهد شد


    نادرشاه افشار از هوش پسرکی خرسند شد و یک سکه طلا به او داد اما پسرک از گرفتن آن خودداری کرد
    نادرشاه پرسید : چر ا نمی گیری ؟
    پسرک گفت : مادرم مرا کتک می‌زند و می‌گوید این پول را دزدیده ای
    نادرشاه گفت : به او بگو نادرشاه داده است
    پسرک گفت : مادرم باور نمی‌کند زیرا می گوید نادرشاه مردی سخاوتمند است و او اگر به تو پول می‌داد بسیار بیشتر از یک سکه میداد
    این حرف نادرشاه را به خنده انداخت و باعث شد به آن پسرک ده سکه طلا بدهد


    مردی هر روز در بازار گدايی می ‌كرد و مردم به حماقت او می خندیدند
    دو سكه به او نشان می ‌دادند كه يكی طلا بود و دیگری مسی
    اما گدا هميشه سكه مسی را برمی داشت
    تا اینکه روزی مرد غریبه ای از آنجا می گذشت و با مشاهده این رویداد دلش سوخت و به گدا گفت :
    این بار آن سکه زرد را بردار زیرا ارزش بسیار بیشتری دارد
    گدا که متوجه شده بود او اهل این شهر نیست مرد مسافر را به گوشه ای کشاند و گفت : من تفاوت این دو را می دانم ولی این ترفند من است تا به آنها ثابت کنم که احمق تر از ایشان هستم و اکنون سال هاست که سکه مسی جمع میکنم و صندوقی پر از آنها دارم و اگر روز اول سکه طلا را برداشته بودم دیگر کسی به من پول نمی داد و علاوه بر این سالها قبل آن سکه طلا را خرج کرده بودم


    پیرمردی صبح زود با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید ، عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به درمانگاه رساندند
    پرستار زخم های پیرمرد را پانسمان کرد و سپس به او گفت : باید از شما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنتان آسیب یا شکستگی ندیده باشد
    پیرمرد غمگین شد ، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست
    پرستار از او دلیل عجله اش را پرسید و پیرمرد گفت :
    زنم در خانه سالمندان است
    هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم
    نمی خواهم دیر بشود
    پرستار گفت : خودم به او خبر می دهم
    پیرمرد با اندوه گفت :
    خیلی متأسفم ، او آلزایمر دارد ، چیزی را متوجه نخواهد شد ، حتی مرا هم نمی شناسد
    پرستار با حیرت گفت :
    وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟
    پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت :
    اما من که می دانم او چه کسی است


    پسر ۱۰ ساله ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست
    خدمتکار پیش او آمد
    پسر پرسید : بستنی با شکلات چقدر است ؟
    خدمتکار گفت : ۵۰ سنت
    پسر کوچک دستش را جیبش کرد ، تمام پول خرد هایش را بیرون آورد و شمرد و بعد پرسید : بستنی خالی چقدر است ؟
    خدمتکار با بی حوصلگی گفت : ۳۵ سنت
    پسر دوباره سکه هایش را شمرد و بعد گفت : برای من یک بستنی ساده بیاورید
    یک ربع بعد ، هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز پسر بچه رفته بود اشک از چشمانش سرازیر شد
    پسر بچه کنار ظرف خالی بستنی ۱۵ سنت برای او انعام گذاشته بود


    موضوع انشاء : حیوانات
    - من حیوانات را خیلی‌ دوست دارم و هر روز در خانه ما بحث حیوانات پیش می آید
    مثلا دیروز بابای من به من گفت :
    "توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلویزیون"
    و دیشب که ازاو پول خواستم گفت : "کره خر مگه من نشستم سر گنج"
    چند روز پیش وقتی‌ من با بابا و مامانم رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی زد به پیکان بابام ، بابام هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت : "مگه کوری گوساله"
    آقاهه هم گفت : "کور باباته یابو، پیاده می‌شم همچین می‌زنمت که مثه خر عرعر کنی"
    بابام هم گفت : "برو بینیم جوجه" و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابام خیلی ‌گنده تر بود و بابام را مثل سگ کتک زد . بعدش مامانمان به آقاهه گفت :
    "مگه کرم داری آخه خرس گنده ؟ مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم"
    من تلویزیون را هم که خیلی‌ حیوان نشان می‌دهد دوست دارم البته علی‌آقا شوهر خاله ام می‌گوید که تلویزیون فقط شده راز بقا !
    فامیل های ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند
    پارسال در عروسی‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که من با آن ها خیلی‌ بازی کردم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را برید
    ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابای من گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت می‌کنیم
    البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله‌مان سرشان را ببرد
    حتما دردشان نیامد !
    ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامد چون یکبار در کامپیوتر داداشم یک فیلم دیدم که دوتا آقا که هی‌ می گفتند الله اکبر سر یک آقا رو که نمی‌گفت الله اکبر را بریدند و اون آقاهه خیلی‌ دردش اومد و ما تصمیم گرفتیم که همیشه بگیم الله اکبر که یک وقت کسی‌ سرما را نبرد


    دختر دانش آموزی صورت زشتی داشت ، دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره
    روز اولی که به مدرسه جدیدش آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند
    نقطه مقابل او دختر زیبا و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت
    او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
    میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
    یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
    اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش گفت : اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی
    پاسخ او کلاس را در سکوت عمیقی فرو برد


    شبی شرلوک هولمز و معاونش واتسون برای گردش در دشتی چادر زده بودند
    نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست
    بعد واتسون را بیدار کرد و پرسید :
    نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی ؟
    واتسون گفت : میلیون ها ستاره می بینم هولمز گفت : چه نتیجه ای می گیری ؟ واتسون گفت : از لحاظ فکری نتیجه می گیرم که هستی چقدر بزرگ است و دنیای ما تا چه اندازه کوچک است
    از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری است
    از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است ، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد
    شرلوک هولمز با عجله گفت : واتسون ! تو چقدر احمقی ! مهمترین نتیجه ای که باید می گرفتی این است که چادر ما را دزدیده اند


  2. دیسکوگرافی والاموزیک

     

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. Life Sequence
    توسط Kaveh Departed در انجمن مـتـفـرقـه
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 04-19-2017, 07:28 PM
  2. Life Sequence / PART 2
    توسط Kaveh Departed در انجمن مـتـفـرقـه
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-17-2017, 04:47 PM
  3. Gallery Pains ! / PART 2
    توسط Kaveh Departed در انجمن مـتـفـرقـه
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-16-2017, 08:26 PM
  4. دانلود آهنگ the forgotten part.2 از جو ستریانی
    توسط Red borg در انجمن موسیقی راک
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 01-07-2015, 06:25 PM
  5. Amy Macdonald - This Is the Life [album:This Is the Life/genre:Soft rock/year:2007]
    توسط cyletech در انجمن موسیقی راک
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 05-01-2012, 05:40 PM

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •